قصه هم که به سر برسد

همین الان یهویی دلم فشرده شد ... میگن دل آدما اندازه مشتشونه ... دستامو مشت کردم ببینم دلم چه قدیه ... دیدم دلم اندازه ناخون شست دست راستمه ... همین که لاک قرمز داره ... بس که کوچیک شده قلبم یه گوشه شم کنده شده ... لق شده تو جاش ... رفته پایین ... قاتیه سالاد شیرازیا شده ... هم قدّشون بوده آخه ... فکر کرده میشه هم بازیشون شه ... گناه داره دلم ... بوی پیاز گرفته ... من میخواستم بوی ویکتور اند رولف بده ... همین که شیشه ش طلاییه قشنگیه ... خودش نخواست ... یعنی خواست ... چه می دونس یهو نصف شبی اینقد کوچیک میشه که قاتیه پیازا میشه ... خودش فکر میکرد لا اقل اینقدی ریز میشه که بره ور دلِ نعناع ها ... خوب نشد ... دلم خوشش نمیاد وقتی بهش میگم طفلکی ... ولی خیلی طفلکیه ... یه جور که حالم ازش بهم میخوره حتی ... یه وقتایی اینقد لوس میشه که من نمیدونم تا صبح چه طور نگهش دارم ... امروز که جمعه نیس ... شنبه خُب خوبه که ... نباید که اینجوری باشه ... اصلا می دونی چیه جمعه و اینا همش کشکه ... همه روز هفته همینه وقتی دل آدم قدّ یه ناخن شه ... قدّ پیازایِ تو سالاد شه ... 

|۱۳٩۱/٢/۳۱| ٢:۳٢ ‎ق.ظ|...MahFa... نظرات ()

درسته که فردا من به حالت عادی روانی باز می گردمُ این پستای امشبُ بر می دارم ولی شرمندگیش همین جور میمونه تو گودر واسه ما!!

|۱۳٩۱/٢/۳۱| ۱:۳۱ ‎ق.ظ|...MahFa... نظرات ()

آقای گوگل احساس نمیکنی امروز داری یه خورده بی ربط همه رو میفرستی اینجا؟ یعنی من هی آی پی نا آشنا میبینم میرم نگاه میکنم میبینم از آشنا های شماست ...

یعنی الان این لیست پیوست همه به ما ربط پیدا می کرد؟

شما نمیدونی من بیکارم این روزا همه اینا رو چک میکنم؟

برم شکایت؟

زنگ بزنم 124؟

حتی تاکسیرانی؟

پیوست:

: شعر دلم میخواهد از سرک بکشم ابیانه

: ای کاش آدم ها

: دانلود آهنگ چار تار خبر ز حال من نداری

: موهیتو^4

: حوصلم سر رفت

: بلاگفا

: ولی تو

: سحر ندارد این شب تار ... مرا به خاطرت نگه دار

|۱۳٩۱/٢/۳۱| ۱:٢٢ ‎ق.ظ|...MahFa... نظرات ()

-سه تا اتو برنز از پارسال مونده ...

-دو تاش پُره حتی ...

-خُب رنگشُ دوس ندارم ...

-خُب پول دادم بالاش ...

-خُب دلم میخواد برم دریا آفتاب بگیرم ...

-خُب سرطان می گیرم ...

-خُب خوشرنگ تر میشم ...

-خُب پس اونا رُ چی کار کنم ...

-خُب بد رنگن ...

-خُب پول دادم ...

-خُب آفتاب که بهتره ...

-خُب حوصلم سر میره ...

-خُب آهنگ گوش بده ...

-کتاب بخون ...

-فلان ...

-خُب وسایلم چرب میشه ...

-اه اصلا کی گفته برنزه بودن خوبه ...

-مرده شور هر چی آفتاب و اتو برنزُ فلان ...

-دختره احمق فلان فلان شده ...

|۱۳٩۱/٢/۳۱| ۱:۱٢ ‎ق.ظ|...MahFa... نظرات ()

این خونه روبرویی ما دو طبقش مستاجر دانشجو داره ... یعنی من الان که آخرِ ترمه باید بفهمم ... یعنی این همه ماجراهای جالب باید تو این همه مدّت که من بیکار افتادم گوشه خونه تو دو قدمی ما اتفاق بیفته و من نشسته باشم پای لپ تاپ ... لعنت به این اطلاع رسانی ضعیف ... مار تو آستینم پرورش می دادم ... یعنی این مامانم سکوتُ جایز دونست

|۱۳٩۱/٢/۳۱| ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ|...MahFa... نظرات ()

کاش لا اقل این ماه سی روزه بود یا حتی بیست و نه روز ... دو روزم دو روزه خلاصه ...

|۱۳٩۱/٢/۳۱| ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ|...MahFa... نظرات ()

خیلی وقت بود اینطور یک نفس کتاب نخوانده بودم ...

انگار گفته بودی لیلی ... سپیده شاملو

همین طور کتاب با آن جلد صورتی مضحکش دستم است تا تمام شود ...

حسّ خوبی بود بعد از مدّت ها کتاب ها را نصفه و نیمه رها کردن ...

|۱۳٩۱/٢/۳۱| ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ|...MahFa... نظرات ()

اه چرا من نمیتونم تو بلاگفا کامنت بزارم ... به پرستو قول دادم یا شایدم به خودم قول دادم هر شب واسه پرستو ازین کامنتایِ " سلام دوستم وبلاگ خوبی داری به منم سر بزن " بزارم ... حالا چی کار کنم؟ ... از اینجا هم قبوله آیا؟؟

|۱۳٩۱/٢/۳۱| ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ|...MahFa... نظرات ()

مثه ذکر گفتن پیر زن ها دمِ اذان ... از غروب تا حالا زیر لب ناسزا ذکر میگم ... مرتیکه دوره افتاده تو مغازه ها ... مغازه دارا تا جایی که امکان داره خم میشن ... یه چیزایی اون میگه ... یه چیزایی اونا میگن ... نشستم تو یه مغازه ای دارم یه کفش عروسکی کرم می پوشم ... همین جوری با مامان رفته بودیم پیاده روی یهو سر از کفش فروشی در آوردیم ... شلوار آدیداس پامه ... آخه آدم با شلوار ورزشی کفش عروسکی میپوشه ... همین طور که داریم میخندیم و اینا مردک میاد تو ... آقای مغازه دار میگه سلام جناب سرهنگ و کلی پاچه خواری بعدش ... مردک زل زده تو چشای من به آقای مغازه دار میگه این خانوما که میان تو مغازه روسریشون داره از سرشون میفته رو به پای شما مینویسیما ... بعد یه نگاه انداخت به همه ی خانومای تو مغازه که مطمئن شه دستشون رفته به روسریشون ... آقای مغازه دار یه چشم گفت و بعد مردک رفت ... آقاهه بعدش میگه "یارو رییس اماکن بوده ... دیوانه ست ... یعنی من به مشتری بگم خانوم روسریتُ درست کن؟ ... میشه اصلا" ... بعد یه یاروی دیگه اومد تو میگه خیلی بازار خوبه اینا هم دوره افتادن فلان ... 

رسیدیم تو کوچه ... همه چراغا خاموشه ... شروع می کنم به غر غر که د×ث ا عوض این که به روسری مردم گیر بدن این چراغا رو روشن کنن که ملّت از ترس نمیرن ... یهو یه چراغ روشن شد ... نمیدونستم بخندم ... بترسم ... گریه کنم ... چی کار کنم ...

|۱۳٩۱/٢/۳٠| ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ|...MahFa... نظرات ()

آدم قبل از این که به این فکر کنه که با یه دست چند تا هندونه میتونه یا باید بر داره؛ باید از سالم بودن هندونه ها مطمئن شه ... یه وقتی می بینی شیش تا هندونه رو رسوندی به مقصد, همشون سفید و بی مزه ... 

|۱۳٩۱/٢/٢٩| ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ|...MahFa... نظرات ()

این روزا یه تصویر زشت وحشتناکی تو ذهنمه که هرچی میخوام با چیزای خوب جایگزینش کنم نمیشه ... حتی یه غروب دو تایی این شکلی رو پشت بوم هم افاقه نمیکنه ... 

|۱۳٩۱/٢/٢٩| ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ|...MahFa... نظرات ()

MiSs-A